.:: کومه ::. free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

تا
نوای هفت سُرنا در گلستان، جان دمید
خواب ِ دیرین شد ز چشمان ِ زمستان ناپدید
روزگارا، هفت سُرنا را به گوش جان نواز
چشم را بیدار دار و سینه ها را پُر امید
روزگارا، گلشن ِ نوروز را پُر بار کُن
شهد پیروزی به کام مرد و زن بسیار کُن
اَبر را جانبخش ساز و ماه را آیینه دار
بد دلان را دور، با ما نیکوان را یار کُن
روزگارا، تازه شد هستی در آغاز بهار
جشن جمشید جهان بین را جهان آرا بدار
مهر افزون کُن درون سینه ها در سال نو
فرِّ شادی را به جام زندگی از نو بیار
روزگارا، جشن ما را نو به نو جاوید ساز
سینه را پر مهرتر از سینه-ی جمشید ساز
رنج را آسان بنه بر مردم برگشته بخت
چشم نیکو مردمان را دیده-ی خورشید ساز
روی نیمکت دانشگاه
چه عاشقانه ام بی تو
کنار من کسی نیست
ولی احساس نمی کنم که نیستی تو...!
یادت بیقرارم می کند
با وفای من کیستی تو !؟
آرزویم با تو بودن است
ولی حیف ... این روزها در کنارم نیستی تو
به زودی تو را خواهم دید
باید بگویی به من
فرشته ای ؟ آدمیزادی ؟ کیستی تو ؟
13/12/87
توی روزای سرد
روزای تنهایی
پر از غم و درد
حسرت، سر کشیدن به روزای بهاری
روزای گرم شدن با خاطره آتیش گرم
خیلی سخت و سردِ سردِ سرد. . .
نمی شه باور کرد
یه جرقه روشن کنه یه عالمه هیزمِ تر و سرد
یه دوست...
سلام رهگذر
یه رهگذر زیر چراغ
چه گرم!
و حالا گرمِ گرمِ گرم!
24/8/87

با نزدیک شدن به روزهای امتحان دیگه نمی شه اینورا آفتابی شد
واسه همین اینترنت رو باید گذاشت تو گنجه و کتاب ها رو آورد بیرون!
پس تا بیرون آوردن اینترنت از توی گنجه خدانگهدار ![]()
ماه من غصه چرا؟! آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد
چقدر خستم، ناراحت و شاکی، از آدما
آز ادمایِ تا مغز استخون ریا! آدم های به غایت پست، آدمایی که فقط وقت میگذرونن، آدم هایی که واسه هر کاری که می کنن دلیل میارن و اون کار رو کارِ درستی می دونن!
آدم هایی که سیاه هستن و همه فکر می کنن سفیدن، آی آدما . . .آهای آدما با شمام. . .
چون باز سفید در شکاریم همه
با نفس و هوای نفس یاریم همه
گر پرده ز رویِ کارها بر گیرند
معلوم شود که در چه کاریم همه
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند و لی مثل پری می پوشند گرگ هایی که لباس پدری می پوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند عشق ها را همه با دور کمر می سنجند خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
پری ياد گرفته بود که عشق يعنی اينکه به خاطر کسی جون بدی، به خاطرش دست به هر کاری بزنی، برای بدست آوردنش هر سختی رو به جون بخری... پری می گفت کسی که نتونه همچين کاری رو بکنه، معلومه که توی عشقش صادق نيست، يا اصلاً بلد نيست عاشق باشه...!
پری هميشه دنبال يه تکيه گاه بود که بتونه روش حساب کنه، يکی که حواسش به اون باشه، پری با اراده بود و تا حالاش هم که تونسته بود به جايی برسه به خاطر کمک خدا و همت خودش بود. ولی احساس می کرد از اين جا به بعد، ادامه دادن واسش سخته! چون تنهايی رو حس کرده بود. می ديد تو اين دنيا همه به فکر خودشونن و اونايی که دورو برش بودند نمی تونن به پری کمک کنن! پری خسته بود از آدمهای تکراری، از دروغ، از حرفهای تکراری! هميشه می گفت: خدايا چرا اين آدمها با چيزايی که من بهشون فکر می کنم غريبه اند؟ همون قصه هایی که از پدرش شنيده بود. همه می گفتن اينا تو قصه هاست! پری نااميد بود از آدمها، دلش پر بود از آدمها! خيلی ها رو هم قبول نداشت. اما يه چيزی ته دلش می گفت يکی هست که بالاخره حرف اونو می فهمه! ...آره حتماً هست مگه ميشه آدمها تو دنيا تنها باشن؟ بالاخره يکی می ياد! پری عمری رو با اين فکر زندگی کرده بود، فکر اومدن يه همراه!!
وقتی حرفهای ناجور دوروبريهاش رو می شنيد، می رفت تو فکر...!! خدايا اينا چی می گن...؟
خيلی تو فکر می رفت، بعضی وقتها که تنها می شد، از تنها بودنش تو اين دنيا گريه اش می گرفت، آخرش هم يه جوری خودشو دلداری می داد! خيلی سخت بود ولی پری می تونست، مثل هميشه!!ديگه به تنهايی عادت کرده بود. تا حرف همراه می شنيد، مجلس رو ترک می کرد. می گفت خدا هم تنهاست!!
اما مگه ميشه؟ آدمها اگه کسی رو نداشته باشن، از غصه دق می کنن.
خلاصه اش کنم پری توی ذهنش درگير بود، تا اينکه بالاخره شاهزاده از راه رسيد. دير يا زودش رو نمی دونم ولی شاهزاده اومده بود!! دفعه اول که شاهزاده رو ديد نفهميد که اون خودشه! می دونين پری با اون زياد فاصله نداشت، ولی اونو نمی ديد!!؟ شاهزاده هم اونو نمی ديد. يه اتفاقی که از دست منو شما خارجه باعث شد چشم دلشون به هم باز بشه! اتفاقی به نام تقدير!!
امروز از اون روزاست
از اون روزا که شاهزاده دلش گرفته، از اون روزایی که شاهزاده هیچ کس و هیچ چیز واسش اهمیت نداره الا یه نفر. . .!
یکی هست که شاهزاده به وجودش عادت کرده، دوریش واسش خیلی سخته...
گفتم شاهزاده اون کیه که اینقدر بی تاب کرده تو رو؟!
گفت "پری". . .
وقتی شاهزاده گفت پری، هم می شد غم رو تویه صورتش دید و هم شادی، یا بهتره بگم عشق رو می شد تو چشمهاش دید. . .
خدایا یه جوری دلِ شاهزاده رو شاد کن، خدایا دل همه شاهزاده و پری ها رو شاد کن . . .
بعد از اون بلایی که سرم اومد، زندگی واسم خیلی سخت شد، خیلی...
چه روزایه عذاب آوری! تویه این روزا یه چیزی رو خوب فهمیدم و اون اینه که آدم به راحتی مرد نمیشه!
مثل خیلی ها که تا آخر عمرشون مرد نمیشن!
تو این روزا خیلی در خونه خدا رو زدم، خواستم ازش اونی رو که قرارِ بفرسته زودتر بفرسته، چون خیلی بهش احتیاج دارم، اونی که یه عمر منتظرش بودم رو ازش خواستم، همونی که می خوام یه قصه به کمکش بسازم، یه قصه موندنی . . .
و حالا ... اون رو فرستاده، و قصه ما شروع شده. . .